یادداشت‌های روزانه چند خبرنگار از زندگی در یک فاجعه مداوم اقتصادی

خاطرات کاراکاس: عادت می‌کنیم

تاريخ 1397/07/25 ساعت 12:46

دولت ونزوئلا برای تامین هزینه طرح‌های اسراف‌کارانه‌اش نیازمند پول بیشتر بود، پس تا می‌توانست اسکناس چاپ کرد و تورم به طرزی باورنکردنی بالاتر رفت. آمار رسمی‌ای وجود ندارد اما این روزها قیمت‌ها سریع‌تر از همیشه بالا می‌روند. بر اساس آمار غیررسمی بلومبرگ که قیمت یک فنجان قهوه را در روزهای مختلف دنبال می‌کند نرخ تورم سالانه در طول سه‌ ماه گذشته ۸۲۰۰۰ درصد بوده است.

ترجمه: کاوه شجاعی/آینده نگر/ منبع: بلومبرگ مارکتز

ونزوئلای نفت‌خیز زمانی یکی از پرثبات‌ترین و ثروتمندترین کشورهای امریکای لاتین به حساب می‌آمد. اما حالا، دو دهه بعد از آنکه هوگو چاوز سیاست «سوسیالیسم قرن ۲۱» خود را آغاز کرد کمتر جایی روی زمین به اندازه ونزوئلا بی‌ثبات و خطرناک است. حالا ونزوئلا درگیر اَبَرتورم، کمبود کالاهای اساسی، سقوط تولید ناخالص داخلی و مهاجرت گسترده مردمش است. خبرنگاران بلومبرگ در طول چند ماه اخیر در ونزوئلا تجربیات خود را از زندگی در این کشور به صورت یادداشت‌های روزانه منتشر کرده‌اند. گزیده‌ای از این یادداشت‌ها را بخوانید با این توضیح که قیمت‌هایی که در نوشته‌ها آمده، مربوط به همان روز بوده و با نرخ کنونی قابل مقایسه نیست.

 

۱.پول نقد، دو برابر قیمت خریداریم

تازه‌ترین سفارشم را با موتورسیکلت آوردند و در یک کیسه زباله سیاه در اتاق هتلم گذاشتند. پیک با صدای گرفته‌اش گفت «همین‌قدر گیر می‌آمد» و رفت. سر تکان دادم. در ماجرای خرید و فروش بولیوار، واحد پول ونزوئلا، جایی برای خواهش و تمنا نیست.

 آنچه او تحویلم داد ۲۰۰ هزار بولیوار نقد بود. من در عوض ۴۰۰ هزار بولیوار به حساب بانکی او حواله کردم. چرا این‌همه تفاوت قیمت؟ چون در وضعیت اَبَرتورم همه دیوانه‌وار دنبال پول نقد می‌گردند. پول نقد به شدت کمیاب است و - حتی برای کسی مثل من، با چندین کارت اعتباری- به شدت مورد نیاز. برای بنزین زدن باید پول نقد داشته باشید، برای خرید یک فنجان قهوه در خیابان هم باید پول نقد داشته باشید.

به همین خاطر مهم‌ترین سوال در سراسر کاراکاس این است: «آدمش را داری؟» در رستوران این را می‌شنوید، در پارتی‌های سطح بالا، و بالاخره در صف بانکی که خالی از اسکناس است. «کسی را داری که برایت پول نقد پیدا کند؟»

«آدم» من، مثل بقیه، دلال اسکناس است. تلفنم پر است از شماره دلال‌های دیگر. بعضی از آنها راننده‌ تاکسی‌اند، یا صاحب رستوران یا هر کسب و کار دیگر. این پررونق‌ترین بیزینس کاراکاس به حساب می‌آید البته کمی زرنگی می‌خواهد. حق‌الزحمه ۱۰۰ درصدی که من داده‌ام اصلا غیرطبیعی نیست. نرخ بازار همین‌قدر است.

این البته فقط یکی از دشواری‌های زندگی در یک اقتصاد در حال نابودی است. اسکناس‌های کم‌ارزش‌تر - هر چیز زیر ۱۰۰ بولیوار (معادل 0.05 سنت امریکا)- در داد و ستد به کار نمی‌آیند و  مثلا به عنوان نوار کاغذ رنگی در استادیوم و مسابقات بیس‌بال مصرف می‌شوند. دولت آن‌چنان ورشکسته است که نمی‌تواند به سرعت اسکناس درشت‌تر چاپ کند. واقعا شرایط عجیبی است که منطق را به چالش می‌کشد: اَبَرتورم آن‌چنان اسکناس را بی‌ارزش کرده، که آن را به باارزش‌ترین کالا در کشور مبدل کرده است.

جست‌وجوی اسکناس به خصوص در محله‌های فقیرنشین خشن‌تر است چرا که مردم هیچ ابزار دیگری برای پرداخت ندارند. در این محله‌ها دلال‌ها در هر گوشه‌ای به چشم می‌خورند: آماده پول خریدن و پول فروختن.

اورلاندو ویلاروئل، یکی از آنها، به من گفت که عموما در کنار صندوق یک نانوایی مستقر می‌شود. او با کارت اعتباری‌اش خرید تک‌تک مشتریان را حساب می‌کند و به جایش پول نقد همراه با سود خودش را می‌گیرد.

کمبود پول و مواد اولیه روز به روز بدتر می‌شود. ناامیدی مردم روز به روز بالاتر می‌رود. وقتی با کلی اسکناس به پیش‌خدمت انعام می‌دهم حتما تماشاچی‌ای آن اطراف هست که می‌پرسد: «به من هم کمی اسکناس می‌دهی؟»

شاید. اگر پولش را بدهی.

  

۲. حذف صفر برای خرید کالباس

«نداریم.»

با زندگی در ونزوئلا کم‌کم به شنیدن این جمله عادت می‌کنید، اما داستان این کالباس متفاوت است. این‌بار مشکل اینجا نیست که مدیر سوپرمارکت نتوانسته کالباس پیدا کند، مشکل اینجاست که او امروز کلا بی‌خیال سفارش کالباس شده. دلیلش؟ بعد از سال‌ها اَبَرتورم، قیمت بیش از حد طولانی است.

ترازوهای این مغازه، که قیمت را به همراه وزن نشان می‌دهند فقط ۶ رقم دارند. و این کالباس، آن‌طور که انجمن غذایاب واتس‌اپم می‌گوید کیلویی ۱ میلیون و ۴۸۰ هزار بولیوار است. مهم نیست که من فقط کمتر از صد گرم کالباس می‌خواهم. مسئله اینجاست که ترازو اصلا نمی‌تواند قیمت را حساب کند.

این ماجرا حتی استفاده از کارت اعتباری را دچار مشکل کرده. قیمت یک دست ملافه (۳۳ میلیون و ۵۰۰ هزار بولیوار)، یک جفت کتانی آدیداس (۱۰ میلیون و پانصد هزار بولیوار) و حتی یک تکه لازانیا (۴۰۱ هزار بولیوار) روی صفحه دستگاه‌های کارت‌خوان قدیمی جا نمی‌شود. راه‌حلش آن است که یک خرید را به چند خرید تقسیم کنی. حتی پرینتر صورت‌حساب‌ - که کسب‌وکارها آن را برای مقاصد مالیاتی نگاه می‌دارند - توانایی چاپ ارقامی این‌چنین طولانی را ندارد.

احتمالا به زودی دولت مادورو چند صفر را از اسکناس‌ها حذف می‌کند تا این دردسرها را پایین دهد. از اولین‌باری که مقامات رسمی حذف صفر را از اسکناس‌های ونزوئلا آغاز کردند ۱۰ سال می‌گذرد. آن زمان ۳ صفر حدف شد و پول جدید «بولیوار قوی» خوانده شد.

این قدرت زیاد دوام نیاورد. دولت برای تامین هزینه طرح‌های اسراف‌کارانه‌اش نیازمند پول بیشتر بود، پس تا می‌توانست اسکناس چاپ کرد و تورم به طرزی باورنکردنی بالاتر رفت. آمار رسمی‌ای وجود ندارد اما این روزها قیمت‌ها سریع‌تر از همیشه بالا می‌روند. بر اساس آمار غیررسمی بلومبرگ که قیمت یک فنجان قهوه را در روزهای مختلف دنبال می‌کند نرخ تورم سالانه در طول سه‌ ماه گذشته ۸۲۰۰۰ درصد بوده است.

 

۳.وقتی ادالت‌ کُلد لوکس می‌شود

از دید دوستم النا این دیگر نهایت از دست دادن عزت نفس است. او قرص پردنیزون را که برای آلرژی شدید مصرف می‌کند نشانم می‌دهد: عکس یک توله‌سگ سر حال روی بسته دیده می‌شود.

النا - مثل باقی کسانی که در کاراکاس زندگی می‌کنند - وقتی به شکار دارو می‌رود مجبور است به هفت- هشت داروخانه سر بزند. فرقی هم نمی‌کند که نسخه دستتان باشد یا نه، اکثر اوقات دست خالی از داروخانه برمی‌گردید. پولدارترها از اسپانیا دارو سفارش می‌دهند و دیگرانی که در امریکا آشنا دارند منتظر سفر آنها می‌مانند تا برایشان کالای لوکسی چون قرص سرماخورگی NyQuil یا قرص سردرد Excedrin بیاورند.

دیگران هم پیش دام‌پزشک می‌روند. این روزها رفتن به کلینیک دام‌پزشکی و پت‌استور برای پیدا کردن داروی مشابه کاری طبیعی است. مردم آنتی‌بیوتیک مخصوص سگ‌ها و مُسَکن مخصوص گربه‌ها مصرف می‌کنند.

النا می‌گوید: «یک لحظاتی واقعا از این شرایط برآشفته می‌شوم.» دختر ۱۸ ساله‌اش که هپاتیت دارد داروی حیوانات مصرف می‌کند. «وضع ما نباید این باشد.»

فرناندو ناویا، دام‌پزشک محلی می‌گوید: «داروهای حیوانات می‌توانند مثل داروهای معمول روی ما عمل کنند اگر استانداردها را رعایت کرده باشند و خوب تولید شده باشند.» البته در ونزوئلای امروز این اگر بزرگی است. حتی در بهترین حالت هم تفاوت زیادی بین دوز داروهای انسانی و حیوانی و مواد تشکیل‌دهنده آنها وجود دارد. اما نکته اساسی اینجاست که داروهای حیوانات از طریق کانال‌های دولتی وارد نمی‌شوند و - اگر بخواهیم نسبی صحبت کنیم - در بازار به وفور پیدا می‌شوند.

پزشکان از این روند هم ترسیده‌اند و هم تسلیم آن شده‌اند. استوارت سمبرگمن، پزشک یک بیمارستان عمومی در کاراکاس می‌گوید: «به مریض‌ها گفته‌‌ام که داروی حیوانات باید آخرین گزینه‌شان باشد. خودم می‌دانم توصیه‌ام به درد خاصی نمی‌خورد. اینکه اصلا دارو مصرف نکنیم بدترین گزینه است. در چنین وضعیت بحرانی‌ای ما باید از همه منابعمان استفاده کنیم.»

دولت تاکنون به کمبود دارو اعتراف نکرده. البته به کمبود غذا، پول نقد، لوازم خودرو و تجهیزات ساختمانی هم اعتراف نکرده. همین چند هفته پیش در یک کنفرانس مطبوعاتی پرزیدنت مادورو بودم که او وجود هر گونه بحران انسانی را در کشور را تکذیب کرد.

اما شبکه‌های اجتماعی مملوند از تقاضاهای مردمی. «هیچ‌کس به داروی فشار خون دسترسی دارد؟ برای پدرم می‌خواهم که تازه سکته کرده»، «آیا می‌توانید در سایت GoFundMe کمی به مادرم کمک کنید؟ او سرطان دارد و نیازمند شیمی‌درمانی است.»

گاهی اوقات اعتراضات مردمی پراکنده‌ای برگزار می‌شود. همین چند روز پیش افرادی با بیماری پارکینسون مقابل مقر سازمان ملل جمع شدند. آنها دنبال کمک برای رسیدن به داروهایشان بودند و بعضی‌ها پلاکاردی در دست داشتند که «من نمی‌خواهم بمیرم.»

خود من دو سگ سالم و سرحال دارم. اگر مریض شوم، در رفتن به دام‌پزشکی درنگ نخواهم کرد.

 

 ۴.تخممرغ میگیرم، موهایت را می‌زنم

چند روز پیش، به کسی نان باگت دادم و در عوض از پارکینگش استفاده کردم. به نفع هردومان شد.

آن روز، مثل اکثر روزها، پول نقد در جیب نداشتم. مسئول پارکینگ مقداری پول نقد داشت اما نمی‌توانست پستش را ترک کند و خودش را به نانوایی محله برساند. نانوایی فقط برای دقایقی نان می‌فروشد. ماشینم را پیش او گذاشتم و با کارت بانکی‌ام از نانوایی خرید کردم. او به نان مورد علاقه‌اش رسید و کمی هم پول نقد به من داد.

ما این گونه در اقتصاد رو به فروپاشی‌مان روزگار می‌گذرانیم. اگر کسی از یک چیز مقدار زیادی داشت و از چیز دیگر مقدار کمی، می‌شود با او به توافق رسید. من بلغور ذرتم را با برنج یکی از دوستان دوران دبیرستانم تاخت زده‌ام. تخم‌مرغ داده‌ام و از خواهر شوهرم روغن گرفته‌ام. فروشنده دوره‌گرد هم یک کیلو شکر گرفته و به من آرد فروخته است. صفحه‌هایی در فیس‌بوک و کانال‌هایی در واتس‌اپ هستند که در آنها می‌توان بهترین معامله‌های پایاپای را انجام داد. آنجا خمیردندان و غذای کودک پیدا می‌شود.

یک سلمانی می‌شناسم که موز یا تخم‌مرغ می‌گیرد و مو کوتاه می‌کند. موتورسوارها شما را به مقصد می‌رسانند و کرایه‌شان را به سیگار می‌گیرند. صاحبان یکی از رستوران‌های مکزیکی محبوبم، سینی غذای مخصوصشان را در ازای چند بسته دستمال کاغذی ارائه می‌کنند. چند روز پیش از فست‌فود نزدیک محل کارم مرغ و برنج خریدم با این قول که از خانه برایش ۸۰۰ هزار بولیوار پول نقد بیاورم.

چند سال پیش امکان نداشت که مردم این‌چنین به هم اطمینان کنند. کار خیریه هم در این کشور سابقه درازی ندارد. اما حالا والدین هم‌کلاسی‌های فرزندانم برای فقرا لباس کنار می‌گذارند و همسایه‌ها برای کودکان بیمارستان اسباب‌بازی جمع می‌کنند.  دوستم لیدیا که وکیل است برای بی‌خانمان‌ها سوپ می‌پزد.

من دوست‌ دارم اینها را رفتارهای بزرگ‌منشانه مردم و نشانه همبستگی در چنین دوره سختی به حساب بیاورم. البته می‌دانم در اکثر مواقع انگیزه اصلی آنها نیاز و حتی استیصال است. اما اشکالی ندارد. رساندن باگت تازه به مسئول پارکینگ لبخند به لب هردومان می‌آورد، حتی اگر برای چند ثانیه.


 عضو کانال اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران در تلگرام شوید

[صفحه چاپ]


ثبت نظر شما:

نام
پست الکترونیکی
تلفن
نظر