محمدرضا تاجیک در گفت‌وگو با «آینده‌نگر» از امروز و فردای جامعه ایران می‌گوید

آینده متفاوت بسته به اراده مردم جامعه است

تاريخ 1398/01/31 ساعت 12:08

در پس پرده زمستان، آفتابی رخشان به وسط اتاق می‌تابد و او چشم دوخته به این تلالو؛ برای همین از چهره‌ ژانوس‌وار جامعه سخن می‌گوید به راحتی. از پس هر ناامیدي و کرختی به دنبال درمانی است برای جامعه. محمدرضا تاجیک، استاد دانشگاه شهید بهشتی معتقد است جامعه بدون بحران و درد جامعه نیست. او امیدوار به طلوع آفتاب در آینده است و از تلاش می‌گوید تا انفعال. اما در این میانه نوع مواجهه جامعه و تدبیر تدبیرگران نکته‌ای است سیال که مدام در گفته‌های خود به آن دو و نوع کنش‌شان اشاره می‌کند.

گفت وگو از لیلا ابراهیمیان/ آینده نگر

*امروزه مشکلات اقتصادی ابعاد تازه‌ای پیدا کرده است؛ از صف‌های تشکیل‌شده برای مرغ و گوشت گرفته تا تعطیلی کارخانه‌ها. شما ریشه این مشکلات را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا این مشکلات گذرا هستند یا این‌که مسائلی هستند که ممکن است در درازمدت مشکلات ابعاد دیگری برای جامعه ایرانی به‌وجود بیاورد؟

بحران در جامعه یک چهره ژانوسی دارد، درست همانند آسیب است، مثل روان‌زخم و تروما است. هم آب است و هم آتش؛ هم براندازانه است، هم سازنده. جامعه‌ای که بحران نداشته باشد، جامعه‌ای که تلاطم و تروما نداشته باشد، هرچه باشد، جامعه نیست. مهم این است که انسان‌های جامعه با این تروما‌ها، روان‌زخم‌ها و بحران‌ها چگونه مواجه شوند. آیا این بحران‌ها موجب خمودگی، انسداد و انجماد می‌شود یا منجر به یک حرکت رو به جلو می‌شود؟ آیا در فردای بعد از بحران‌ها ویرانه‌ای به‌جا می‌ماند یا تمدن، تاریخ و ملت یک جامعه ققنوس‌وار از خاکستر خود برمی‌خیزند و فردای دیگری و شرایط دیگری را ایجاد می‌کنند؟ بنابراین یک جامعه مثل یک بدن است. حتی برای سلامتی و بالندگی بدن، گاه نیاز است که بحران مصنوعی و شوک مصنوعی به بدن بدهید یا ویروسی را به بدن تزریق کنید تا فضای دفاعی بدن را آماده کنید. طبیعتا تروما‌ها، بحران‌ها سپر دفاعی روحی، روانی، احساسی، اعتقادی یک جامعه را با چالش مواجه می‌کند. مسئله مهم این است‌که آیا این سلاح زخم‌آفرین می‌تواند به صورت سلاح مرهم‌آفرین هم جلوه کند یا نه؟ آیا این تروما وارد خاطرات دور و نزدیک جامعه می‌شود و آن را از حرکت بازمی‌دارد و آنها را در یک جای تاریخشان میخکوب می‌کند؟ جامعه ما هم دچار چنین تلاطم‌هایی است؛ اما ما یک سطح دوم بحران هم داریم که به نظر من درباره آن کمتر بحث شده است. به تعبیر جامعه‌شناس معروف، ژیژک، می‌توان اسم این سطح دوم بحران را «بحران مصنوعی» گذاشت. در این فضا بحران مصنوعی، بحران‌هایی هستند که تدبیر‌گران منزل، آنگاه که می‌خواهند عمارت کنند، عمارت نمی‌کنند، ویران می‌کنند، آنگاه که می‌خواهند بحرانی را تدبیر کنند، بر عمق و دامنه بحران می‌افزایند و در حاشیه و امتداد آن بحران‌های دیگری را تولید و بازتولید می‌کنند و تدبیرشان تبدیل به تدمیر می‌شود؛ یعنی از تدبیر آنها مرگ و آفت برمی‌خیزد. در چنین فضایی است که مشکل در یک سیستم جدی می‌شود. وقتی که یک سیستم نمی‌تواند بحران و تروما را هضم کند، دچار گسست می‌شود و کسانی که می‌خواهند این گسست را پر کنند و پوشش دهند، بر دامنه و عمق گسست می‌افزایند و آن را تکثیر می‌کنند. آنچه که امروز ما در جامعه تجربه می‌کنیم، عمدتا از نوع دوم بحران است که به صورت مصنوعی تزریق می‌شود. اگر من بخواهم کمی وسیع‌تر به بحران مصنوعی نگاه کنم و از محدوده تعریفی ژیژکی خارج شوم، شاید بتوان گفت نوعی از بحران‌هایی که عامدانه و غیرعامدانه توسط تدبیرگران منزل تزریق می‌شود؛ یعنی با فسادی که ایجاد می‌شود، بستر آن فراهم و در سیستم رخنه ایجاد می‌شود، سیستم نمی‌تواند نظم شایسته و بایسته خود را داشته باشد و آن را تقویت کند و خرده‌سیستم‌ها یکدیگر را به چالش می‌طلبند، از هم فاصله می‌گیرند و یکدیگر را خنثی می‌کنند؛ بنابراین سیستم و جامعه کاریکاتوریزه می‌شود و چون امکان مدیریت وجود ندارد که کل سیستم به صورت یک سازواره و یک بدن ارگانیک مدیریت شود، با سیستمی مواجه می‌شویم که سری بسیار فربه دارد، دستی بسیار کوتاه دارد، یک پا بلند و یک پا کوتاه است و این بدن همواره مستعد بحران است.

*به وجه براندازانه و سازنده این بحران‌ها اشاره کردید، این وجوه را کجا می‌توانیم پیگیری کنیم و دامنه آن تا کجا است؟

این دو چهره به‌طور بالقوه درون بحران وجود دارد؛ اما بالفعل شدن هر یک از این دو چهره به این بستگی دارد که تدبیر‌گران منزل، اربابان قدرت و سیاست یک جامعه چگونه با این بحران مواجه می‌شوند. به قول سعدی این رخداد حادث می‌شود، خواه پند گیر، خواه ملال. بعضی از تدبیر‌گران منزل پند می‌گیرند و بحران را دستمایه قرار می‌دهند برای این‌که تغییری حاصل شود. اما بعضی هم ملال می‌گیرند و در مقابل بحران‌ها منفعل می‌شوند، در چنین فضایی بحران چهره براندازانه، کریه و تخریب‌گر خود را نشان می‌دهد. جامعه باید آماده باشد؛ در غیر این صورت حکایت جامعه و تدبیرگرانش همانند حکایت کتاب چلمی‌ها می‌شود. کتاب چلمی‌ها روایت جامعه‌ای است که تعریفی از بحران نداشتند؛ یعنی بحران‌ها در سطوح مختلف حادث می‌شدند؛ اما ایماژی در تدبیرگران نسبت به بحران وجود نداشت، مفهوم بحران در ادبیات و گفتمانشان معنایی نداشت؛ بنابراین آنها با بحران‌های گوناگون مواجه می‌شدند؛ اما واکنشی نشان نمی‌دادند. این مشکل گاهی در نتیجه ناآشنایی با چهره بحران است، گاهی هم به این دلیل است که سیستم کرخت می‌شود؛ کرختی سیستم سبب می‌شود که بحران‌ها عظیم و عظیم‌تر و مخرب و مخرب‌تر در جامعه حادث شوند؛ اما در مقابل آنها تدبیری صورت نگیرد و این بحران‌ها بهمن‌وار پیش می‌روند و خود را تقویت می‌کنند و فربه‌تر و مخرب‌تر می‌شوند. در شرایط بحران باید تدبیر کرد که آن چیزی که از ماست که بر ماست، کجا است؟ در غیر این صورت خیلی از بحران‌ها طبیعت جامعه است.

*تبعات کرختی در جامعه بیشتر است یا در حوزه سیاست و سیاست‌گذاری؟

در هر دو خطرناک است. جامعه کرخت هیچ‌گاه در مقابل آن چیزی که با آن مواجه می‌شود از خود واکنش نشان نمی‌دهد، یک جامعه منفعلی است که به نوعی خمودگی آموخته‌شده، گرفتار شده است. در روان‌شناسی وقتی در خصوص خمودگی آموخته‌شده سخن می‌گوییم، در واقع راجع به نوعی از انفعال سخن می‌گوییم که فرض فرد بر این است که این بحران‌ها تقدیر ما است و ما ناگزير از تجربه بحران‌ها هستیم و این بحران‌ها امری طبیعی هستند. جامعه‌ای كه در لحظات مختلف تاریخی خود تروما‌های مختلف و روان‌زخم‌ها و بحران‌های گوناگونی را تجربه کرده باشد، گه‎گاه به نوعی خمودگی و کرختی می‌رسد که در مقابل بحران‌ها واکنشی از خود نشان نمی‌دهد و از تدبیر‌گران منزل خود هم نمی‌خواهد که واکنش نشان بدهند. این یک سوی مسئله است.

سویه دیگر مسئله این است که جامعه هشیار باشد، نسبت به بحران‌ها حساس باشد؛ اما همان طورکه گفتم، اصحاب تدبیر، اصحاب سیاست و قدرت در یک کرختی به سر می‌برند و در صورتی که بدن تدبیرگران جامعه کرخت شده باشد، بحران به‌صورت مضاعف خود را نشان می‌دهد. یک طرف بحران‌هایی است که جامعه را در بر می‌گیرد و تدبیرگران منزل با سوء‌تدبیر خود بر دامنه آن می‌افزایند و بحران دیگر، بحران شکافی است که به طور فزاینده میان جامعه هشیار و حساس و نخبگان و اصحاب تدبیر ناهشیار و کرخت شکل می‌گیرد. در این‌جا میان دولت و مردم شکاف ایجاد می‌شود و رابطه مردم و حکومت‌ها آنتاگونیستیک می‌شود که منجر به بحران‌های دیگر اجتماعی در سطوح مختلف می‌شود. این‌ها را در طول تاریخ تجربه کردیم؛ اما در تحلیل نهایی به نظر می‌رسد که وقتی اصحاب تدبیر و تصمیم جامعه دچار کرختی می‌شوند، خیلی خطرناک‌تر و بحران‌زا‌تر است.

*مشخصه‌های یک جامعه کرخت چیست که در زمان‌های بحران نمی‌تواند راه‌حلی بیابد و از آن خارج شود؟

   به نظر من ابتدا باید ببینیم که علت کرخت شدن یک جامعه چیست؟ آیا طبیعت آن این‌گونه است؛ یعنی این جامعه کرخت متولد شده است و به لحاظ متابولیزم بدن کرخت است یا این‌که این کرختی یک امر برساخته است؟ من معتقدم کرختی در جوامع یک امر کاملا برساخته است و یک امر طبیعی، بدیهی و مربوط به ژن یک جامعه نیست؛ بنابراین اگر معتقدیم که امر برساخته است، باید ببینیم چه علل و عواملی در طول تاریخ حادث شده است که این کرختی شکل گرفته است. به نظر من یکی از عوامل این کرختی، یک نوع احساس بیگانگی سیاسی است. انسان‌های یک جامعه احساس می‌کنند که در ساحت سیاسی، بیگانه محسوب می‌شوند و در تصمیم‌هایی که برای سرنوشت آنها اتخاذ می‌شود، نقشی ندارند، ابژه‌اند، سوژه نیستند، ابژه‌های قدرت‌اند، ابژه‌های سیاست‌اند. به تعبیر فوکو به یک نظام شبان‌کارگی عادت کردند. احساس می‌کنند رمه‌هایی هستند که یک شبان آنها را هدایت می‌کند و آن شبان است که تشخیص می‌دهد در کجا آنها را تیمار کند، کجا به آنها غذا بدهد و در کجا آنها را از آفات برهاند. عامل دیگری که به نظر من نقش دارد، احساس بی‌قدرتی سیاسی است. انسان‌ها احساس می‌کنند که فاقد قدرت‌اند و اساسا قدرت تأثیرگذاری ندارند. در هیچ نقطه‌ای از فرایند تصمیم و تدبیر جامعه خود نیستند. جز در بیان سیاستمداران، آنجایی که نیازمندند از مردم سخن بگویند و به نام مردم اهداف خود را پیش ببرند، در جای دیگری حضور ندارند. احساس مهجوری سیاسی به آن دامن می‌زند که انسان‌ها احساس می‌کنند در فضای سیاست و اجتماع خود یک حالت مهجور پیدا کرده‌اند و هیچ نقش و نقاشی از آنها در فضا وجود ندارد. از سوی دیگر احساس نارضایتی سیاسی نسبت به شرایط انسان را دچار خمودگی می‌کند که احساس می‌کند فضایی برای مشارکت وجود ندارد و به حاشیه کشیده می‌شود. در متن جامعه جایی برای او نیست؛ بنابراین به صورت فزاینده‌ای نسبت به شرایط ناراضی است و به حاشیه کشیده می‌شود. این احساسات گوناگونی که فرد در طول تاریخ خود تجربه می‌کند، او را به نوعی خمودگی می‌کشاند و در نتیجه آن بدن جامعه کرخت می‌شود. عرصه سیاست و بازی، عرصه بزرگان است و عرصه‌بازی او نیست؛ بنابراین عقل حکم می‌کند که وارد این فضا نشود یا عقل معطوف به معیشت و زندگی روزمره حکم می‌کند که تا حد امکان از این فضا خارج شود؛ از این رو نسبت به فراز و فرود‌های جامعه خود بی‌اعتنا می‌شود، نسبت به بحران‌هایی که جامعه را در بر می‌گیرد، بی‌اعتنا می‌شود. بالا‌تر از آن، این اتفاق رخ می‌دهد که یک جامعه به علت همین نارضایتی و همین احساس بی‌قدرتی و مهجوری، از بحران‌ها استقبال می‌کند و مفروضش این است که باید بحران‌ها در جامعه جاری شود و ره به تغییر و تحول ببرد؛ بنابراین به اشکال گوناگون در و دریچه را باز و مسیر را برای ظهور و بروز بحران هموار می‌کند و خود هم این فضا را تشدید می‌کند؛ بنابراین یک جامعه به علل مختلفی می‌تواند دچار این خمودگی شود و یکی از آنها به تعبیر گار یک نوع احساس روان‌شناختی است که این احساس به او می‌گوید در فردای هر تغییری، همان چیزی که نفی شده است، ‌بازتولید شده است و به طور مثال تاریخ ما، تاریخ توالی استبداد است و زمانی که چنین رویکردی داشته باشد که در فردای هر تغییری اسیر استبداد دیگری شده است و هزینه‌هایی که برای تغییرات بزرگ صرف کرده است به آن چیزی که در تخیل و رویا‌هایش داشته، منجر نشده است، دچار یک نوع خمودگی می‌شود و از تغییر گذر می‌کند و اجازه می‌دهد که بحران‌ها روح و روان جامعه را در بر بگیرد چرا که در فردای آن شکل دیگری از تروما، روان‌زخم و بحران‌ها بازتولید می‌شود. این جمله امسال دریغ از پارسال در ادبیات ایرانی بارز شده و به یک نوستالژی تبدیل شده است که او را یک گام به عقب می‌برد و از گذشتگان یاد می‌کند. آنچه که ما در جامعه امروز خود می‌بینیم، یک رتروتوپیایی است؛ یعنی بازگشتی به عقب که یوتوپیای خود را در گذشته جست‌وجو می‌کند، نه در آینده. به گذشته‌ بازمی‌گردد و فرضش این است که گذشته بهتری داشته است و مناسبات سیاسی اجتماعی در گذشته بهتر بوده است و به نظر من همین مسئله بر کرختی جامعه می‌افزاید.

* در مقابل این نکته که به کرختی جامعه اشاره می‌کنید، برخی از پویایی جامعه ایرانی می‌گویند.

بی‌تردید نمی‌توان به طور قطع فرض کرد که جامعه امروز یک جامعه کرخت است. من عرض کردم که چه عواملی سبب می‌شود که جامعه کرخت شود؛ اما به این معنا نیست که جامعه امروز ایرانی یک جامعه کرخت است. جامعه ایران امروز در مقابل محرک‌های مختلف واکنش نشان می‌دهد. اتفاقا روح و روان حساسی پیدا کرده است و نسبت به محرک‌های کوچک هم واکنش نشان می‌دهد و گاه تناسبی میان محرک و واکنش وجود ندارد؛ یعنی یک محرک کوچک می‌تواند یک واکنش بزرگ را تولید کند. علت هم این است که در پشت روح و روان انسان ایرانی یک تاریخ طولانی از تروما‌های مختلف و روان‌زخم‌های مختلف وجود دارد که وقتی در یک جا روزنه‌ای پیدا می‌کند، به صورت واکنش‌های رادیکال جلوه‌گر می‌شود و چون مجال بروز و ظهور وضعیت دموکراتیک و مدنی هم پیدا نمی‌کند بروز و ظهورش هم حالت شورشی و غیردموکراتیک پیدا می‌کند. به نظر من جامعه امروز ایرانی، جامعه بسیار پویا، آگاه و به شدت سیاسی است و نسبت به مسائل داخلی و خارجی خود به نحوی تحلیل دارد، نسبت به سرنوشت خود حساس است و به لحاظ یک سرمایه گران‌سنگ تاریخی آموخته است که چگونه در مواقعی که در و دروازه‌ها بسته‌اند، از روزنه‌ها عبور کند. آموخته که وقتی سیاست به او اجازه نمی‌دهد که با زبان مرسوم و معروف سیاست سخن بگوید، چگونه یک لوترا و زبان سیاسی به راه بیندازد. لوترا یک زبان نسبتا زرگری است که می‌توان در وادی‌های مختلف سیاسی اجتماعی به کار برد. چگونه می‌تواند نوعی بی‌معنی‌گویی داشته باشد، چگونه می‌تواند با بیان طنز صحبت کند. چگونه می‌تواند با بیان شعر مطالب مورد نظر خود را انتقال دهد. چگونه می‌تواند با داستان‌ها، خاطرات و روایت‌های کوتاه مطلب خود را بیان کند. ما در تاریخ ایرانی گروهی داریم که به آنها عقلای مجانین می‌گفتند؛ یعنی کسانی که خود را به جهل می‌زدند، خود را به مجنونی می‌زدند؛ اما به شدت عاقل بودند چون می‌دانستند که زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد. برای اینکه چنین نشود خود را به مجنونی می‌زدند و بیان می‌کردند. حتی فلاسفه ما همچون فارابی از پنهان‌نویسی می‌گوید و در شرایط زمان خود اگر نمی‌توانست حرفش را صریح بیان کند، پنهان می‌نوشت تا نسل‌های بعدی آن را درک کنند؛ بنابراین انسان ایرانی زمانی که به بن‌بست‌های متفاوت برمی‌خورده است، مسیر را به شکل دیگری باز می‌کرده و از این هشیاری و تجربه گران‌سنگ تاریخی برخوردار است و به نظر من جامعه ایرانی یک جامعه دینامیک و بسیار هوشیار است. به همین دلیل تدبیر‌گران منزل سیاسی باید بسیار متوجه این خصوصیات و ویژگی‌های جامعه و انسان ایرانی باشند و بدانند که به تعبیر بدیو جامعه ایرانی می‌تواند موجد رخداد‌های گوناگونی باشد که قابل پیش‌بینی نیستند، نه در صورت و سیرت، نه در زمان حادث شدن و نه در حجم و گستره حادث شدن آنها. دفعتا از هیچ کجا و همه جا نازل می‌شوند. به اشکال گوناگونی که قابل پیش‌بینی نیستند حادث می‌شوند. در هر صورت جامعه ما چنین استعدادی دارد و کسانی که می‌خواهند تدبیر کنند باید همواره جامعه ایرانی را با این دیدگاه ببینند نه جامعه کرختی که منفعل است.

*آیا این تحلیل شما معطوف به حضور مردم در انتخابات‌ها است؟

   منظور من تمام اشکال کنشی و واکنشی مردم است، چه آنجا که شکل قانونی می‌گیرد و خواسته و تقاضای خود را از رهگذر یک ساز و کار قانونی اعمال می‌کند و با ورود به صحنه قدرت میان بد و بد‌تر انتخاب می‌کند یا اجازه نمی‌دهد گروهی که بر اساس فرض او نمی‌تواند جامعه را تدبیر کند وارد صحنه سیاست شود، چه آنجایی که مسیر قانونی را جواب‌گو نمی‌بیند و به شکل‌های غیرقانونی دست به عمل می‌زند. در هر صورت این خیزش‌های خاصی است که ما تجربه می‌کنیم، شورش‌ها و فضا‌های خاصی است که در شهر‌های مختلف شکل می‌گیرد که ‌گاهی به خشونت کشیده و رادیکال و گسترده می‌شود و گاهی تقاضا‌ها از حالت اولیه خارج می‌شود. این فضا‌ها را ما به طور روزانه در جامعه تجربه می‌کنیم. مهم این است که چه فضایی برای کنش و واکنش انسان ایرانی باز است. همان گونه که گفتم، انسان ایرانی وقتی مسیر قانونی را برای کنش و واکنش‌های خود هموار نمی‌بیند، دچار کرختی و خمودگی نمی‌شود بلکه مسیر دیگری را باز می‌کند و آن مسیر می‌تواند ضرورتا هم قانونی و هم مدنی نباشد و می‌تواند به صورت اشکال رادیکال و خشن جلوه‌گر شود.

*شما در صحبت‌های خود از دو مفهوم بحران مصنوعی و جامعه هشیار ایرانی استفاده کردید، گفته می‌شود که همین جامعه هشیار گاه برای نفع شخصی با بحران‌های مصنوعی همراه می‌شود. به نظر شما دلیل چنین کنش‌هایی در جامعه هشیار چیست؟

   برای پاسخ به این سؤال شما باید یک تمهید کوتاه نظری ایجاد کنم و آن تعبیری است که لاکلاو به کار می‌برد. لاکلاو می‌گوید جامعه ناممکن است؛ در واقع از نظر او جامعه به عنوان یک کلیت و تمامیت ناممکن است. جامعه ترکیبی از هویت‌های متکثر است که در ارتباط با هم تولید جامعه می‌کنند نه در مستحیل شدن در هم؛ بنابراین وقتی از جامعه صحبت می‌کنیم باید با اندکی تسامح صحبت کنیم که آیا می‌توانیم حکمی را جاری کنیم که تمامی هویت‌های جامعه را در بر بگیرد؟ می‌توانیم به نام نامی جامعه به عنوان یک کلیت و تمامیت صحبت کنیم یا نه، هر زمان که از جامعه می‌گوییم، در خصوص برخی از انسان‌های یک جامعه صحبت می‌کنیم؟ برخی از انسان‌های جامعه چنین کنش‌هایی داشتند و برخی دیگر کنش‌های دیگری داشتند. مهم این است که ما تسری ندهیم و دچار نگاه ارتدوکسی و ایدئولوژیک نشویم که همواره به نام نامی ملت سخن بگوییم. آیا ما جامعه را یگانه پنداشتیم، آیا جامعه دارای یک هویت واحد است که همه کپی یکدیگرند، سخن و واکنش یک نفر یعنی سخن و واکنش همه؟ یا نه در این جامعه علایق، سلایق و مواضع مختلف است؟ خرده‌گفتمان‌های مختلف و احساس‌های مختلفی وجود دارد و در شرایطی که عده‌ای به یک نوع فضا را بازنمایی می‌کنند، دیگران به شکل دیگری همان فضا را بازنمایی می‌کنند. به طور مثال در مقابل یک نوع کمبود گروه‌های مختلف کنش‌های متفاوتی از خود نشان می‌دهند؛ بنابراین من معتقدم که وقتی از جامعه صحبت می‌کنیم، باید متوجه این فضا باشیم، به ویژه در خصوص جامعه ایرانی. جامعه ایرانی از گذشته یک جامعه کثیرالملت بوده است با کثرت فرهنگ و اقوام گوناگون. و در میان قومیت‌ها هم هفتاد و دو ملت وجود دارد، در میان اقوام ترک، فارس، کرد و بلوچ هم یگانه نیستند؛ بنابراین یک جامعه‌ای است کاملا متکثر. باید ببینیم در مقابل مسائل و مشکلات جامعه قشر‌های مختلف چه فانکشنی از خود نشان می‌دهند؛ بنابراین به طور مثال ما نمی‌توانیم کنش و واکنش عده‌ای را نسبت به حقوق زنان، حضور آنها در ورزشگاه و... به کل جامعه تسری بدهیم و فرضمان بر این باشد که کل جامعه به این صورت فکر می‌کنند. بافت‌ها و ترکیب‌های مختلفی وجود دارد و زمانی که تحلیل می‌کنیم، اگر می‌خواهیم یک نگاه جامعه‌شناختی داشته باشیم باید به گوناگونی جامعه ایرانی توجه جدی داشته باشیم.

*زمانی که جامعه درگیر امر معاش می‌شود؛ سپهر گفتمانی تحت تاثیر این نکته قرار می‌گیرد.

من کتابی با عنوان «زیست جنبش» در دست تالیف دارم؛ منظورم جنبش‌هایی است که معطوف به زندگی‌اند. ما جنبش‌هایی را تجربه می‌کنیم که معطوف به آرمان‌ها نیستند؛ یعنی یوتوپیاساز نیستند، معطوف به زندگی روزمره هستند، "Every day life, every day politics"، زندگی روزمره، سیاست روزمره. سیاست وارد فضای زندگی روزمره و معاش مردم می‌شود و این انضمامی‌ترین لایه‌ای است که مردم به صورت روزمره آن را تجربه می‌کنند و طبیعتا حیات خود را در آن معنا می‌کنند، امنیت خود را در آن فضا معنا می‌کنند و آن را با تمام وجود خود احساس می‌کنند؛ بنابراین مسئله معاش می‌تواند گروه‌های مختلف قومی، فرهنگی، جنسی و سنی را به هم گره بزند. یک نودال پوینت است، به تعبیر لکان نقطه آجیدن است، جایی است که بخیه‌دوزی می‌شود و کثرت‌ها در این‌جا بخیه می‌شوند و نقطه آجیدن آنها را به هم قفل می‌کند. امر معاش به این دلیل که این خاصیت را دارد که در اقشار مختلف به صورت یک مسئله بروز کند و یک مسئله انضمامی است که انسان‌ها به طور روزمره در لحظه‌های زندگی خود آن را لمس می‌کنند و دمی نمی‌توانند از آن فارغ باشند و در همه‌جا با آنان است، می‌تواند کثرت‌های جامعه را به هم گره بزند، یک نوع وحدت ایجاد کند و به تعبیر لاکلاو یک نوع حرکت پوپولیستی پیرامون مطالبه ایجاد کند. یک مطالبه انضمامی میان اقشار مختلف واحد می‌شود و در همین نقطه است که گره می‌خورد. به نظر من در جامعه امروز ما این امر انضمامی و معطوف به زندگی روزمره مردم، از چنین استعدادی برخوردار است که در قامت یک نودال پوینت جلوه کند، در قامت یک نقطه آجیدن و نقطه بخیه‌دوزی عمل کند و کثرت‌های گوناگون جامعه را به هم گره بزند. فراموش نکنید که ضرورتی ندارد که تمام گروه‌های اجتماعی ذاتا مسئله معاش داشته باشند؛ اما وقتی پیرامون معاش چنین حرکتی ایجاد می‌شود چون می‌تواند قشر‌های پایین جامعه را وارد صحنه کند، سایر گروه‌ها هم با انگیزه‌های مختلف و نیاز‌های متفاوت به این گروه می‌پیوندند و آن کلونی ایجاد می‌شود؛ بنابراین باید توجه داشته باشیم که جامعه امروز ما به علت مشکلات جدی اقتصادی، هفت دهکی که تقریبا در مرز خط فقر قرار دارند، فاصله جدی طبقاتی که به صورت روزافزونی روح و روان جامعه را آزار می‌دهد، قشر بسیار اندکی که بالای 90 درصد جامعه را در دست دارند و قشر وسیعی که فقط از 10 درصد ثروت جامعه بهره می‌برند، احساس بی‌عدالتی و به قول گار احساس محرومیت ایجاد می‌کند و این احساس می‌تواند بسیار خطرناک باشد و می‌تواند موجد اعتراض‌های رادیکال اجتماعی شود. ‌گاه احساس محرومیت عمیق‌تر از خود محرومیت عمل می‌کند. شما ممکن است بورژوا باشید؛ اما احساس محرومیت کنید، همین احساس شمای بورژوا را به کف خیابان می‌کشاند. ممکن است پرولتاریا باشید؛ اما احساس محرومیت نداشته باشید؛ بنابراین حرکتی نمی‌کنید و در خانه می‌نشینید. به سخن حضرت علی می‌رسیم که می‌گوید متعجبم از مردمی که نان شب ندارند بخورند؛ اما شمشیر برنمی‌کشند؛ بنابراین شما می‌توانید در محرومیت به سر ببرید؛ اما احساس محرومیت نداشته باشید. در جامعه امروز ما این احساس است که تسری پیدا می‌کند حتی به طبقه متوسط، حتی به طبقه بالای اجتماعی و این می‌تواند جنبشی را ایجاد کند که هم پرولتاریا در آن باشد، هم خرده‌بورژوا و هم بورژوا؛ یعنی این سه قشر با هم متحد شوند و این یک مشکل بسیار جدی امروز و فردای جامعه ما است.

* دلیل این اتحاد چیست و ریشه‌های آن را در کجا می‌توان جست‌و‌جو کرد؟

 این نوع همبستگی‌ها بیشتر یک نوع همبستگی تاکتیکی هستند. در گذشته همبستگی‌ها ایدئولوژیک بودند، مثلا اگر شما می‌خواستید یک جنبش ایجاد کنید، باید نوعی از همبستگی ایدئولوژیک را می‌داشتید، یک نوع همبستگی هویتی را باید شکل می‌دادید، باید این همبستگی را در یک فضای گفتمانی شکل می‌دادید. امروز این همبستگی‌ها شکل تاکتیکی پیدا کرده‌اند و موردی شده‌اند؛ یعنی یک نوع جمع و جمع‌بودگی پیرامون یک مطالبه ایجاد می‌شود و فردا که مطالبه تحقق می‌یابد، مطالبه دیگری مطرح می‌شود و پیرامون آن جمع دیگری ایجاد می‌شود؛ یعنی حلقه‌های مختلفی که انسان‌ها را به هم وصل می‌کند و این حلقه‌ها لزوما از جنس ایدئولوژی نیستند، از جنس آرمان‌ها نیستند، از جنس رویا‌ها و آرزو‌ها نیستند، از جنس واقعیت‌های زندگی روزمره مردم هستند که می‌تواند اقشار و طبقات مختلف را پیرامون یک مطالبه یا مطالبات گوناگونی که یک مجرا پیدا می‌کند، برای بروز و ظهور به هم گره بزند؛ یعنی آن حرکتی که ایجاد شده، پیرامون مطالبه اقتصادی بوده است؛ اما در فردای آن گروه‌هایی که مطالبه جنسیتی، قومیتی، سیاسی و اجتماعی دارند به آن می‌پیوندند؛ بنابراین آن جمع لزوما پیرامون یک ایدئولوژی متحد نشده است، آن جمع پیرامون انگیزه‌ها، انگیخته‌ها و مطالبات گوناگون ایجاد شده است که باید تمام تقاضا‌های این جمع را پوشش داد که از حالت جمع خارج شود. این خصوصیت جنبش‌های اخیر است که به یک معنا جنبش‌های پست مدرن است.

*چرا بحران مصنوعی؟

   در پس این امر عوامل مختلفی نهفته است. نخست این است که این تدبیرگران منزل در واقع تدبیر‌گران خودخوانده‌ای هستند و نه به لحاظ تجربه، نه به لحاظ دانش از بلوغ برخوردارند که مسائل جامعه را فهم کنند و راهکار ارائه کنند. به لحاظ تاریخی عرصه سیاست و قدرت ما عمدتا عرصه تکتازی نخبه‌نماها بوده نه نخبگان، که با تمهیدات مختلف بر سر قدرت قرار گرفته‌اند. همواره در عرصه سیاست و قدرت ما نخبگان در حاشیه قرار گرفتند. نخبه‌نما‌هایی که نه به بلوغ سیاسی رسیدند و نه فهم سیاسی داشتند؛ از این رو بنا بر همین تجربه و فهمشان هروقت که می‌خواهند درمان کنند، درمان نمی‌کنند، بیمار می‌کنند، هر وقت می‌خواهند عمارت کنند، ویران می‌کنند. این مسئله یکی از عوامل جدی است که در جامعه ما وجود دارد و بحران‌های مصنوعی را تزریق می‌کند.

مسئله دوم، دگم‌های ایدئولوژیک و دگم‌های شخصیتی است که در پس و پشت نگاه بسیاری از این‌ها نهفته است که بیشتر تلاش می‌کنند جامعه را از ورای نگاه خود ترجمه کنند؛ کژ نگاه می‌کنند؛ بسیاری از اینها تلاش می‌کنند که جامعه را شبیه نقاشی خود کنند، تلاش نمی‌کنند نقاشی‌شان را شبیه جامعه کنند. بنابراین این مسئله یک نوع فرافکنی است که همواره فرضش بر این است که آنچه آنان می‌کنند، نیکو می‌کنند. طبیعی است که به قول آیه قرآنی دچار صمٌ بکمٌ عمیٌ می‌شود، چشم‌ها را می‌بندد، گوش‌ها را می‌بندد و زبانش هم قاصر از این است که بیان کند؛ اما بالاخره از این بحران‌ها حادث می‌شود. این فضایی است که تجربه می‌کنیم و علل و عوامل مختلفی باعث می‌شود که نخبگان ما در نقش جزئی از راه‌حل مشکلات جامعه بروز و ظهور نداشته باشند، در نقش خود مشکل بروز و ظهور داشته باشند.

*چشم‌انداز جامعه را چگونه می‌بینید؟

در پس پشت ناملایمات، سنگینی‌ها، سختی‌ها و دهشت‌ها فرصتی هم نهفته است، روزنه‌ای هم وجود دارد. جامعه ایرانی باید تجربه‌های تروماتیک تاریخی را از سر بگذراند تا به بلوغ برسد، تا به فضایی برسد که راه خود را پیدا کند، در انتخابات آگاهانه عمل کند، آگاهانه وارد سیاست و قدرت شود. ما باید یک دوران تاریخی را داشته باشیم، نمی‌شود بدون کسب این تجربه تاریخی دفعتا یک جهش دیالکتیکی داشته باشیم و از جامعه‌ای سر دربیاوریم که این مشکلات را ندارد و بحران‌زایی نمی‌کند. در هر صورت جامعه ما قسمتی از آن چیزی است که بر آن حادث می‌شود؛ بنابراین جامعه خود ایجادکننده شرایطی است که بر او سیطره پیدا می‌کند. اگر بخواهیم این فضا منتفی شود، نیازمند تجربه تاریخی هستیم، این‌ها هم جزئی از تجربه تاریخی ما است. باید این اشکال مختلف را تجربه کنیم تا اندک‌اندک مسیر خود را برای یک آینده متفاوت پیدا کنیم.

*پیدا کردن راه‌حل برای بحران از نظر شما نوعی فرصت برای باز‌آفرینی و باز‌سازی جامعه است؟

   بله، فرض من بر این است که بدون تجربه چنین بحران‌هایی ما ره به جایی نمی‌بریم. این گونه نیست که بهشت را بی‌بها بدهند. ما باید هزینه تاریخی خود را پرداخت کنیم، ما باید از خارستان عبور کنیم تا به گلستان برسیم. دفعتا نمی‌توان جهش دیالکتیکی کرد و در فضایی شیرجه زد که کاملا متفاوت است. باید شرایط را ساخت. تاریخ انسان‌ها موضوع پیش‌بینی نیست، تاریخ انسان‌ها موضوع ارادی آنها است. بار‌ها گفته‌ام، به قول بودا ما آنچه هستیم که دیروز اراده کردیم، آنچه فردا خواهیم بود که امروز اراده می‌کنیم. بی‌اراده ما چیزی حادث نمی‌شود. این گونه نیست که بی‌اراده ما فردای متفاوتی حادث شود؛ بنابراین اگر اراده فردایی متفاوت داشته باشیم، باید بدانیم که راه ناهموار است و زیرش دام‌ها.

*آیا در جامعه ایرانی نشانه‌هایی از چنین خوش‌بینی‌اي که شما دارید دیده می‌شود؟

آینده متفاوت موضوع اراده است. مسئله اصلا خوش‌بینی یا بدبینی نیست، یک راه پیدا است و آن راه هم این است که امید داشته باشیم و برای تحقق این امید‌ها تلاش کنیم و راه را هموار کنیم. این راه یک راه هزارتو است، نهراسیم که وارد این هزارتو شویم، نهراسیم از این‌که در هر گوشه‌ای از این هزارتو چاه و چاله‌ای است. از نرفتن نباید سرود ساخت، در هر شرایطی باید جلو رفت و تلاش کرد که با امید به آینده‌ای بهتر راه را هموار کرد، نه این‌که به انتظار نشست که آینده تغییر را برای ما به ارمغان بیاورد.


 عضو کانال اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی تهران در تلگرام شوید

[صفحه چاپ]


ثبت نظر شما:

نام
پست الکترونیکی
تلفن
نظر