کمپانی‌های حوزه فناوری بحران اقتصادی آینده جهان را ایجاد خواهند کرد

مقصر بعدی: شرکت‌های فناوری

تاريخ 1398/10/30 ساعت 11:18

بسیاری از اقتصاددانان بر این باورند که مولفه شکاف ثروت بزرگ‌ترین مولفه روند کم‌ترین سرعت رشد در تاریخ نیست اما محرک پوپولیسم سیاسی است که خود نظام بازار را به خطر می‌اندازد.

آینده نگر

آخرین مرشد اعظم مدیریت، پیتر دروکر، می‌گوید: «در هر رکود بزرگ اقتصادی در تاریخ ایالات متحده، «آدم‌های شروری» هستند که «قهرمانان» دوران رونق قبلی بوده‌اند.» از من کمکی ساخته نیست اما سؤالم این است که آیا این قضیه تا چند سال آینده که ایالات متحده (و شاید همه جهان) به‌سوی رکود اقتصادی بزرگ بعدی حرکت می‌کنند صادق است. رکودها به‌طور تاریخی هر یک دهه یک بار رخ می‌دهند و از بحران مالی 2008 این دامنه بیشتر شده است. آن موقع، ‌بانک‌ها موسساتی «بیش از اندازه بزرگ در سقوط» بودند که مسبب سقوط سبد سهام، قیمت خانه‌ها و دستمزدهای ما بودند. برعکس، شرکت‌های حوزه فناوری طی دهه گذشته، بازار را به حرکت ناگهانی رو به بهبود هدایت می‌کردند. اما در این دوره و زمانه، شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری هستند که شاید نقش خرابکار را بازی کنند.

وقتی امروزه به بزرگ‌ترین و ثروتمندترین شرکت‌های حوزه فناوری می‌نگرید، در نظر نمی‌آورید که آنها چطور می‌توانند عمل کنند. شرکت اپل را در نظر بگیرید. وارن بافت می‌گوید که آرزو می‌کند سهم حتی بیشتری از اپل داشت. (شرکت برکشایر هاتاوی که او مالکش است، 5 درصد در اپل سهم دارد.) گلدمن ساکس کارت اعتباری جدیدی برای این غول حوزه فناوری صادر کرده است؛ شرکتی که در سال 2018 رتبه اول ارزش شرکت‌ها را به دست آورد و ارزشش از هزار میلیارد دلار گذشت. اما آنچه در این عناوین که نشان می‌دهند شرکت رو به پیشرفت است پنهان می‌ماند، دسته‌ای روندهای مخرب اقتصادی است که اپل نمونه بارز آنها به شمار می‌رود. روی همین یک شرکت مداقه کنید و شروع کنید به دریافتن اینکه چطور شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری – شرکت‌های جدید بیش از اندازه بزرگ در سقوط – می‌توانند به‌طور قطع بذر بحران آینده را بکارند.

مهم نیست که غول‌های دره سیلیکون شاید در نهایت روی اینکه اندازه‌شان مسئله‌ساز است یا نه بحث کنند، همین مجادلات درباره بانک‌ها هم وجود داشت. ماجرا این نیست که بزرگ‌تر بودن به‌معنی ذاتا بدتر است بلکه به این دلیل بزرگ‌تر بودن مسئله درست می‌کند که انعطاف این شرکت‌ها برای مراقبت و کنترل دشوار است. شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری مثل بانک‌هاي بزرگ، از بازوهای لابی‌گر خود استفاده می‌کنند تا سعی کنند از نظارت رها شوند. و این شرکت‌ها مثل بانک‌ها تلاش می‌کنند ما را به فکرها بفروشند که می‌گوید برای بازی‌کردن نقش‌های مختلف شایسته‌اند.

مهندسی مالی‌ای را در نظر بگیرید که چنین شرکت‌هایی انجام می‌دهند. شرکت اپل مثل بخش اعظم بزرگ‌ترین و سودده‌ترین شرکت‌های چندملیتی، پول‌های نقد را روی هم انباشته است – در آخرین شمارش، نزدیک به 120 میلیارد دلار – و به همین اندازه هم بدهی زیادی بالا آورده است (نزدیک به 110 میلیارد دلار). این وضعیت بدین علت به وجود آمده است که – مثل تقریبا هر شرکت بزرگ و ثروتمند دیگری – اپل در 10 سال گذشته، بیشتر پول نقد اضافی خود را در قالب سبد اوراق قرضه خارجی ذخیره کرده است. این بخشی از تقلب و سیاه‌بازی مالی‌ای است که این شرکت به‌شکلی کافکایی از زمان بحران مالی سال 2008 به این سو دارد انجام می‌دهد. آن زمان،‌ نرخ‌های بهره پایین نگه داشته شده بود و روسای بانک مرکزی اقتصاد را غرق در پول‌های آسان کرده بودند تا تلاش کنند یک احیای اقتصادی را مهندسی کنند. اما سود اصلی را شرکت‌های بزرگ کردند که میزان زیادی بدهی برای خود درست کردند و توانستند با آن، سهام خود را پس بگیرند و میان سهامداران خود سود توزیع کنند. این کار باعث شد قیمت سهام این شرکت‌ها و تعداد سهامدارانشان افزایش پیدا کند اما این اقتصادی واقعی نبود.

معافیت مالیاتی شرکت‌ها در دولت ترامپ شعله‌های این آتش را افروخته‌تر کرد. برای مثال، شرکت اپل باید یک‌چهارم 407 میلیارد دلار بازپس‌گیری سهامش را در زمانی می‌پرداخت که شش ماه از تصویب این قانون ترامپ در دسامبر 2017 گذشته بود. این بزرگ‌ترین معافیت مالیاتی شرکتی در تاریخ آمریکا محسوب می‌شود. به همین دلیل، شکاف ثروت عمیق‌تر و گسترده‌تر شد. البته بسیاری از اقتصاددانان بر این باورند که مولفه شکاف ثروت بزرگ‌ترین مولفه روند کم‌ترین سرعت رشد در تاریخ نیست اما محرک پوپولیسم سیاسی است که خود نظام بازار را به خطر می‌اندازد.

این پدیده با یک روند دیگر که اپل آن را بهینه ساخته قوام می‌یابد: افزایش دارایی‌های غیرملموس مثل مالکیت معنوی و برندها (هردوی این موارد را شرکت اپل به میزان فوق‌العاده زیادی دارد) در نسبت با کالاهای ملموس مثل سهمش در اقتصاد جهانی. همان‌طور که جاناتان هاسکل و استین وستلیک در کتابشان تحت عنوان «سرمایه‌داری بدون سرمایه» نوشته‌اند، این تغییرات در حوالی سال 2000 توجه‌برانگیز بود اما بعد از رونمایی از آی‌فون در سال 2007 اوج گرفت. از وقتی که خدمات نرم‌افزاری و اینترنتی این‌قدر مقیاس‌های بزرگ پیدا کردند و از اثر شبکه بهره‌مند شدند (در اصل، آنها به چند شرکت انگشت‌شمار اجازه دادند که به‌سرعت رشد کنند و غذای بقیه را بخورند) تمایل اقتصاد دیجیتال این شده است که شرکت‌هایی را در قالب ابَرستاره درست کند. اما همچنین به گفته هاسکل و وستلیک، به نظر می‌رسد سرمایه‌گذاری در سرتاسر اقتصاد به‌طور کلی کاهش پیدا می‌کند. این اتفاق فقط به این علت نیست که بانک‌ها مایل نیستند به کسب‌وکارهایی وام بدهند که دارایی‌های غیرملموس آنها در صورت ورشکسته شدن شرکت به‌راحتی از بین می‌رود، بلکه به علت خصلت «همه‌چیز برای برنده» که معدود شرکت‌هایی ازجمله اپل (و آمازون و گوگل) از آن برخوردار می‌شوند، نیز هست.

این وضعیت به احتمال زیاد دلیل آب‌رفتن استارت‌آپ‌ها، تنزل اشتغال‌زایی، سقوط تقاضا و دیگر روندهای مخرب در اقتصاد دوشاخه‌شده ماست. تمرکز قدرت به قسمی که اپل و آمازون از آن بهره‌مندند، علت اصلی سطح بی‌سابقه ادغام و تملک شرکت‌ها است. به‌خصوص در حوزه شرکت‌های مخابراتی و رسانه‌ای، بسیاری از شرکت‌ها میزان چشمگیری بدهی برای خود درست کرده‌اند به این منظور که اندازه‌شان بزرگ شود و بتوانند در این محیط جدید کسب‌وکار ویدیوهای استریمینگ و رسانه‌های دیجیتال رقابت کنند.

بخشی از این بدهی‌ها اکنون متزلزل به نظر می‌رسند و ممکن است شرکت‌ها نتوانند آنها را بازپس دهند. به همین دلیل است که نقش بانک‌ها در بحران بزرگ مالی احتمالی آینده کمرنگ شده و به نظر می‌رسد که بحران آینده از شرکت‌های حوزه فناوری نشئت می‌گیرد. به‌طور تاریخی، رشد سریع سطح بدهی‌ها بهترین پیش‌بینی‌کننده یک بحران اقتصادی است. در چندین سال گذشته، بازار اوراق قرضه شرکتی رونق شدیدی گرفته و شرکت‌ها جلوتر از اقتصادهای ملی رکوردی در انتشار اوراق قرضه به ثبت رسانده‌اند. طی یک دهه گذشته، این بازار 70 درصد رشد کرده و در سال 2018 به 10.17 هزار میلیارد دلار رسیده است. حتی شرکت‌های معمولی هم از این پول آسان بهره‌مند شده‌اند.

اما اگر وضعیت نرخ بهره تغییر کند، شاید سریع‌تر از اینکه شرکت‌ها بتوانند به پای آن برسند، بسیاری از آنها آسیب‌پذیر خواهند شد. بانک تسویه بین‌المللی – نهاد بین‌المللی‌ای که نظام مالی جهانی را رصد می‌کند – هشدار داده است که دوران طولانی نرخ‌های بهره پایین باعث به وجود آمدن تعداد بیشتری شرکت «زامبی» یا خون‌آشام خواهد شد. اينها شرکت‌هایی هستند که اگر نرخ بهره بالا برود، به اندازه کافی سود ندارند که بتوانند بدهی‌شان را بازپردازند. بانک تسویه بین‌المللی هشدار داده است که سرانجام وقتی نرخ‌های بهره افزایش پیدا کند، زیان‌ها و اثرات موجی‌شکل آنها می‌تواند وخیم‌تر از حد معمول باشد.

البته اگر و وقتی بحران آینده بر سر ما بیاید، قدرت ضدتورمی فناوری (به معنی طریقی از کسب‌وکار که باعث می‌شود در آن،‌ قیمت‌ها پایین بیاید) که مثال بارزش شرکت اپل است، می‌تواند مدیریت بحران را دشوارتر سازد. این آخرین روندی است که می‌ارزد خصوصیات و اثراتش را ارزیابی کنیم. شرکت‌های حوزه فناوری قیمت بسیاری از چیزها را پایین می‌آورند و ضدتورمی که به فناوری مربوط است بخش عمده وضعیتی است که نرخ‌های بهره را برای مدتی طولانی پایین نگه می‌دارد. این مسئله نه‌تنها قیمت‌ها را با محدودیت مواجه می‌سازد بلکه همین کار را با دستمزدها نیز می‌کند. واقعیت این اندازه پایین بودن نرخ‌های بهره که بخشی از آن به‌لطف خاصیت ضدتورمی ناشي از فناوری است، به این معنی است که در بحران اقتصادی آینده، بانک‌های مرکزی فضای کمتری خواهند داشت تا از طریق آن بتوانند مسیر خود را پیدا کنند. شرکت اپل و دیگر شرکت‌های تامین‌کننده دارایی‌های غیرملموس، طی 10 سال گذشته، بیشتر از سایر شرکت‌ها از این محیط دارای نرخ‌های بهره بسیار پایین، بدهی‌های ارزان‌قیمت و قیمت بالای سهام بهره‌مند شده‌اند. اما قدرت آنها بذرهایی را نیز افشانده که می‌تواند باعث بروز حرکت آونگی برگشتی در بازارها شود.

 

شباهت بانک‌ها و شرکت‌های فناوری

چند سال پیش، من گفت‌وشنود نفس‌گیری داشتم با یک اقتصاددان در مرکز تحقیقات مالی وزارت خزانه‌داری آمریکا. این مرکز نهادی کوچک اما مهم است که بعد از بحران مالی سال 2008 ایجاد شد تا مشکلات بازار را مطالعه کند و از زمانی که ترامپ روی کار آمده بودجه‌اش کاهش پیدا کرده است. من دنبال اطلاعاتی درباره تهدیدات مالی می‌گشتم و جایی که ممکن بود این اطلاعات را داشته باشد. آن اقتصاددان در مرکز تحقیقات مالی که با او صحبت می‌کردم، به من گفت که نگاهی بیندازم به میزان ارائه اوراق قرضه و فروش آنها که به‌وسیله بزرگ‌ترین و ثروتمندترین شرکت‌های جهان مثل اپل و گوگل انجام شده بوده است؛ شرکت‌هایی که ارزش بازاری آنها اکنون به اندازه ارزش بزرگ‌ترین بانک‌ها و شرکت‌های سرمایه‌گذاری رسیده است.

در وضعیت نرخ بهره پایین که شرکت‌ها سالانه میلیاردها دلار درآمد کسب می‌کنند، این شرکت‌های بزرگ بدهی ارزان خود را در قالب اوراق قرضه منتشر می‌کنند و از آنها استفاده می‌کنند تا اوراق بدهی دیگر شرکت‌ها را بخرند. آنها به دنبال سود بالاتر و چیزی که بتوانند همه پولشان را در آن به کار بیندازند، از لحاظی مثل بانک‌ها عمل کردند و در شرکت‌هایی که بدهی آنها را خریدند در نقش سهامدار اکثریت ظاهر شدند و اساسا آنها را ضمانت کردند، همان‌ كاري که بانک‌هایی مثل جی‌پی مورگان و گلدمن ساکس ممکن بود بکنند. اما این اهمیت نداشت، چون این موسسات مثل بانک‌ها تحت نظر نهادهای نظارتی نبودند و دشوار بود دنبال‌کردن اینکه دقیقا چه خریدهایی کرده‌ بودند، چقدر خرید کرده بودند و الزامات بازار چه بوده است. مثل شرکت‌های حوزه مالی، هیچ مستنداتی که بتوان بر اساس آنها بر شرکت‌ها نظارت کرد وجود نداشت. هنوز این فکر جذاب بود که شرکت‌های حوزه فناوری که پول نقد زیادی داشتند ممکن است از نظر سیستماتیک شرکت‌های مهم تازه‌ای باشند.

من شروع کردم به عمیق‌تر شدن در این مبحث و حدود دو سال بعد، در سال 2018، به گزارش مبهوت‌کننده موسسه کردیت سوییس رسیدم که ایده مرا تایید می‌کرد و مواردی را هم به آن می‌افزود. اقتصاددانی که گزارش را نوشته بود، زلتان پوزار، پس‌اندازهای شرکتی را که در حساب‌های کشورهای خارجی ذخیره شده بودند و بیشترشان را شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری درست کرده بودند، از نظر قانونی تحلیل کرد. دهک بزرگ‌ترین شرکت‌ها و دارندگان بیشترین تعداد مالکیت فکری – در میان آنها اپل، مایکروسافت، سیسکو، اوراکل و آلفابت (شرکت مادر گوگل) بودند – 80 درصد این اندوخته‌ها را مدیریت می‌کردند.

طبق محاسبات پوزار، بیشتر این پول نه در قالب پول نقد بلکه به شکل اوراق قرضه بود که نیمی از آنها هم اوراق قرضه شرکتی بود. بیشترین انباشت خارجی پول نقد به وسیله ثروتمندترین شرکت‌های آمریکایی انجام شده بود؛ دارایی‌ای که جمهوری‌خواهان تحت ریاست‌جمهوری ترامپ آن را دلیل اصلی تصویب برنامه «اصلاح» مالیات‌ها می‌دانستند. اما مشاوران این برنامه اصلاحی اشتباه کرده بودند و این پول‌ها در واقع یک سبد عظیم اوراق قرضه بود. و مالک این سبد بانک‌ها یا صندوق‌های سرمایه‌گذاری متقابل نبودند که معمولا چنین دارایی‌های مالی زیادی را نگه می‌دارند، بلکه مالکشان بزرگ‌ترین شرکت‌های حوزه فناوری بودند. غول‌های دره سیلیکون افزون بر اینکه سودده‌ترین صنایع روی زمین با کمترین نظارت ممکن بودند، به‌طور حساب‌شده‌ای نیز تبدیل شده بودند به شرکت‌هایی ضروری و لازم در بازار با دارایی‌هایی که اگر آن را می‌فروختند یا قیمتشان پایین می‌آمد، می‌توانستند مسبب سقوط خود بازارها هم شوند. مخفی‌شدن در خارج از میدان دید کشف جالب دیگری بود که انجام شد: شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری و نه بانک‌های بزرگ تبدیل شده بودند به صنایع جدیدی که در سقوط بیش از اندازه بزرگ‌اند.

وقتی شروع کردم به فکرکردن درباره این مقایسه‌ها، شباهت‌های بیشتر و بیشتری را دریافتم. برخی از آنها مربوط به نگرش بود. برای مثال، خیلی جالب بود که ببینیم واکنش شرکت‌های حوزه فناوری به بحران انتخابات سال 2016 چقدر عین رفتار صنایع بانکی در پی بحران مالی سال 2008 است. دقیقا وقتی که وال استریت تا حد ممکن آنچه را که قبل و بعد از بحران رخ داد در پرده ابهام پیچاند، هر ذره از اطلاعات مفید درباره دخالت در انتخابات هم باید از چنگ غول‌های فناوری بیرون آورده می‌شد.

 

نگرش انکار و تحریف

ابتدای کار، شرکت‌های حوزه فناوری اصرار داشتند که کار نادرستی نکرده‌اند و هرکس که فکر می‌کند آنها اشتباهی کرده‌اند واقعا چیزی از صنعت فناوری سر درنمی‌آورد. سپس فیس‌بوک تحت فشار شدید هم از جانب رسانه‌ها و هم از طرف نهادهای نظارتی نهایتا فاش ساخت که شرکت مارک زاکربرگ از روس‌ها آگهی گرفته و حدود سه هزار آگهی را که منشأ روسی داشتند برای کنگره رو کرد. رفتار گوگل و سایر شرکت‌های این صنعت فقط کمی طفره‌آمیزتر شد. غول‌های فناوری مثل مالیه‌چی‌های وال استریت در برهه‌های ابتدایی بحران مالی جهانی، بعد از انتخابات سال 2016 واکنش‌پذیری خود را نگه داشتند و در عین اینکه تلاش می‌کردند کمترین حد اطلاعات را به بیرون درز دهند، مزیت‌هایي مدل کسب‌وکار اطلاعاتی خود را شرح دهند و آن را در عمل نیز به رخ بکشند. درست مثل بانک‌ها و موسسات مالی که در زمان خود تلاش کردند حاشیه سود بزرگ‌تر از حد معمول درست کنند. این نگرشی «انکاری و تحریفی» بود که شبیه به چیزی بود که ما در بحران 2008 از شرکت‌های مالی دیدیم و نتیجه روابط‌عمومی به‌حق هولناک آنها بود.

اما مشابهت‌های اساسی‌تری نیز هست. در سطح کلان، من چهار شباهت بزرگ را در شرکت‌های بزرگ مالی و شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری می‌بینم: افسانه شرکتی، ابهام، پیچیدگی و اندازه. از لحاظ افسانه‌سرایی، وال استریت قبل از سال 2008 این فکر را به ما قالب می‌کرد که آنچه برای بخش مالی خوب باشد برای اقتصاد هم خوب است. تا همین اواخر، شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری نیز تلاش می‌کردند ما را متقاعد کنند که این قضیه برای آنها صادق است. اما ماجرا دو جنبه داشت و این صنعت نه سریعا نقاط ضعف «نوآوری» را تایید کرد و نه مسئولیت آنها را پذیرفت.

تحقیقات زیادی به ما نشان می‌دهد هرچقدر استفاده از رسانه‌های اجتماعی بالا می‌رود، اعتماد به دموکراسی، دولت، رسانه‌ها و سازمان‌های غیردولتی لیبرال کاهش می‌یابد. در میانمار از فیس‌بوک برای تسهیل نسل‌کشی استفاده کردند. در چین، خواست دولت را برای سانسور برآورده کرده است. البته در آمریکا نیز داده‌های شخصی جمع‌آوری می‌شوند، پولی می‌شوند و در قالب سلاح به ‌کار می‌روند به ترتیبی که ما تازه الان داریم آن را می‌فهمیم و همچنین انحصارها اشتغال‌زایی را کاهش می‌دهند و نوآوری را سرکوب می‌کنند. از این نظر، بسیار دشوار و دشوارتر است از این بحث کنیم که کفه ترازوی فواید فناوری پلتفرمی در مقابل هزینه‌های آن خیلی سنگین‌تر است.

شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری و بانک‌های بزرگ در ابهام و پیچیدگی عملیاتشان نیز مشابه‌اند. استفاده الگوریتمی از داده‌ها مشابه انتشار اوراق بهادار پیچیده است که به وسیله بانک‌های بیش از اندازه بزرگ در سقوط در اوایل بحران مالی جهانی انجام شد. هردو کار را عمدتا متخصصان این صنایع می‌فهمیدند که می‌توانستند از نامتقارن بودن اطلاعات خود نسبت به دیگران بهره بگیرند تا ریسک‌ها و چیزهای شریرانه را که شرکت‌ها از آن سود می‌بردند پنهان کنند، چیزهایی مثل تبلیغات سیاسی مشکوک که در نهایت یکی از مولفه‌های پیروزی ترامپ در انتخابات بود.

با این حال، می‌توان ضدحمله‌ای برای آن پیچیدگی تدارک دید. درست همان‌طور که بسیاری از مسئولان مدیریت ریسک بانک‌های بزرگ به این فکر نمی‌کردند که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و چه چیزهایی از جعبه سیاه سال 2008 بیرون خواهد افتاد، خود مدیران عامل شرکت‌های حوزه فناوری هم می‌توانند به طریقی که فناوری‌هایشان می‌تواند کارهای سوء انجام دهد، تعادل را بر هم بزنند. برای مثال، در نظر بگیرید که روزنامه نیویورک تایمز یک گزارش تحقیقی را در سال 2008 منتشر کرد که فاش می‌کرد فیس‌بوک به تعدادی از شرکت‌های بزرگ فناوری، ازجمله اپل و آمازون و مایکروسافت، اجازه داده است که به داده‌های حساس کاربرانی که متعهد بود از حریم خصوصی آنها حفاظت کند، دسترسی داشته باشند.

فیس‌بوک وارد قراردادهای اشتراک‌گذاری داده شد که در کل یک بازی برد ـ برد برای شرکت‌های حوزه فناوری بود،‌ تا حدی که در میان پلتفرم‌های گوناگون بالا بردند و کاربران بیشتر و بیشتر را وارد آنها کردند. نتیجه این شد که بین سال‌های 2010 تا 2017، این شرکت شبکه اجتماعی‌اش را تا حد ممکن سریع رشد داد. اما نه فیس‌بوک و نه سایر شرکت‌های این حوزه نتوانستند تمام الزامات مدیریت حریم خصوصی کاربران خود را رعایت کنند. اپل مدعی است که اصلا مطلع نبوده در چنین قراردادی با فیس‌بوک بوده اما با در نظر گرفتن اینکه خودش هم داده‌های کاربرانش را فروخته، امر کمی دشوار است. بخشی از گزارش نیویورک تایمز می‌گوید که شماری از مهندسان و مدیران اجرایی شرکت فیس‌بوک حریم خصوصی را سد راه نوآوری و رشد شرکت در نظر مي‌گرفته‌اند. و رشد این‌چنین بوده است: فیس‌بوک در سال 2017 بیش از 40 میلیارد دلار درآمد کسب کرد که بیش از دو برابر درآمد 17.9 میلیارد دلاری بود که در سال 2015 گزارش کرده بود.

شرکت‌ها به اولویت‌هایی تمایل دارند که بتوانند کمی شوند،‌ مثل سود هر سهم و نسبت قیمت سهام به سود و اعتنایی به ریسک‌های کسب‌وکار که محاسبه‌شان سخت‌تر است (تا زمانی که خیلی دیر شود) ندارند.

 

آموزه‌های مکتب شیکاگو

تصادفی نیست که بیشتر ثروت در جهان ما در دستان تعداد کمتر و کمتری افراد و شرکت‌های ثروتمند است که از اعجازهایی مالی مثل معافیت‌های مالیاتی خارج از کشور و خرید مجدد سهام بهره می‌گیرند تا اطمینان حاصل کنند پول‌ها را از چنگ دولت‌های ملی بیرون نگه می‌دارند. این چیزی است که به ما یاد داده شده امری طبیعی است، آن هم به‌لطف تفوق ایدئولوژیک تفکرات اقتصادی مکتب شیکاگو که در پنج دهه گذشته یا حتی بیشتر، در کنار دیگر موعظه‌هایش، به ما پند و اندرز داده که تنها هدف شرکت‌ها باید رسیدن به حداکثر سود باشد.

مفهوم «ارزش سهامدار» صورت مختصرشده همین طرز فکر است. شکل مشروح ارزش سهامدار بخشی از فرایند بزرگ‌تر «مالی‌سازی» است. این فرایند از دهه 1980 همپای تفکرات مکتب شیکاگو اوج گرفته و وضعیتی درست کرده است که در آن، بازارها به مجرایی برای پشتیبانی از اقتصاد واقعی تبدیل شوند و به قول آدام اسمیت آنها باید دم‌هایی باشند که سگ‌ها می‌جنبانند.

دغدغه اصلی ما رفاه مشتری است به جای اینکه رفاه شهروند باشد. ما فرض می‌گیریم که افزایش قیمت سهام چیز خوبی برای اقتصاد به‌عنوان یک کل است و در عین اینکه باعث افزایش رفاه نزد کسانی می‌شود که مالک آن سهام هستند. در این فرایند، ما از حضور یک «اقتصاد بازار» به سمت وضعیتی حرکت می‌کنیم که به قول مایکل سندل، استاد حقوق در دانشگاه هاروارد، در آن یک «جامعه بازاری» وجود دارد. این جامعه بازاری با وسواس به حداکثر رساندن سود را در هر جنبه از زندگی ما دنبال می‌کند. دسترسی به خدمات پایه‌ای اجتماعی – سلامت، آموزش و عدالت – با ثروت تعیین می‌شود. با اصطلاحاتی به تجربه‌مان از خودمان و کسانی که پیرامون ما هستند فکر می‌کنیم که مربوط به معاملات مالی‌اند؛ اصطلاحاتی که منعکس‌کننده زبان روز هستند، مثل «به حداکثر رساندن» زمان و «پولی‌سازی» روابط.

اکنون با سرمایه‌داری نظارتی‌ای که شرکت‌های بزرگ فناوری به منصه ظهور رسانده‌اند، خود ما داریم به حداکثر می‌رسیم تا آنها سود بیشتری کسب کنند. به یاد آورید که داده‌های شخصی ما که توسط این شرکت‌ها و دیگران برداشت می‌شود، ورودی و نهاده اصلی کسب‌وکارشان است. در همین مسیر، لری پیج، موسس گوگل، خودش یک بار وقتی از آن سؤال شد که «گوگل چیست؟» جواب داد: «اگر ما فقط یک طبقه‌بندی در کارمان داشته باشیم، اطلاعات فردی خواهد بود... جاهایی که شما دیده‌اید. ارتباطات... حسگرها واقعا ارزان هستند... ذخیره‌سازی ارزان است. دوربین‌ها ارزان است. مردم میزان انبوهی اطلاعات تولید خواهند کرد... هرچیزی که شما حتی بشنوید یا ببینید یا تجربه کنید قابل جست‌وجو است. کل زندگی شما قابل جست‌وجو خواهد بود.»

به این وضعیت فکر کنید. شما مواد خامی هستید که برای ساختن محصولاتی استفاده می‌شوید که شما را به آگهی‌دهندگان می‌فروشد.

بازارهای مالی حرکت به‌سوی این نوع سرمایه‌داری تجاوزگر، کوتاه‌مدت و خودخواه را تسهیل می‌کنند؛ سرمایه‌داری‌ای که هم پابه‌پای جهانی‌سازی و هم پیشرفت فناورانه پیش می‌رود و چرخه‌ای را می‌سازد که ما در آن دائما با شمار بیشتری از افراد در زمانی کمتر و برای کالاهای مصرفی بیشتر و بیشتر رقابت می‌کنیم و این کالاهای مصرفی ممکن است تا حدی به‌لطف تاثیر ضدتورمی برون‌سپاری تولید و نیز وقفه‌های فناوری‌محور ارزان‌تر باشند. اما این نمی‌تواند رکود دستمزدها و زندگی‌های پر از فشار ما را جبران کند.

اما از منظری عمیق‌تر، می‌توانیم استدلال کنیم که دره سیلیکون – نه دره قدیمی‌ای که پر از استارت‌آپ‌های گاراژی و افراد با نوآوری‌های واقعی بود، بلکه دره‌ای که امروزه قوای محرکه خود را از امور مالی می‌گیرد – بازتاب نقطه اوج این حرکت به‌سمت مالیه‌گرایی است. این روزها شرکت‌های بزرگ حوزه فناوری را نسلی از مدیران کسب‌وکار اداره می‌کنند که به سن قانونی رسیده‌اند و کار شرکت‌های خود را از دورانی شروع کردند که به دولت در نقش دشمن نگاه می‌کردند و به حداکثر رساندن سود از نظر همه بهترین راهی بود که اقتصاد و مسلما جامعه پیشرفت کند. نظارت‌ها یا محدودیت‌ها برای شرکت‌ها رفتاری مستبدانه یا اقتدارگرایانه دیده می‌شده است. «خودنظارتی» تبدیل به یک هنجار شده است. «مصرف‌کنندگان» جانشین شهروندان شده‌اند. همه اينها منعکس‌کننده ذهنیت «سریع حرکت کن و اشیای اطرافت را بشکن» است که غول‌های فناوری به چشم یک همراه وفادار به آن نگاه می‌کنند. همان‌طور که اریک اشمیت و جارد کوهن در پایان کتاب خود با عنوان «عصر جدید دیجیتال» نوشته‌اند، «گریه و زاری برای افزایش اندازه و دسترسی بخش فناوری که جلویش را هم نمی‌توان گرفت، حواس ما را از سؤال اصلی پرت می‌کند... بسیاری از تغییراتی که ما درباره‌اش بحث می‌کنیم غیرقابل‌اجتناب هستند. آنها دارند می‌آیند.»